پارساپارسا، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

پارسا عشق مامان و بابا

خاطرات یک روزجمعه

1390/2/11 9:21
نویسنده : مامان مریم
201 بازدید
اشتراک گذاری

کوچولوی گلم سلاممژه

دیروز منو وتو وبابایی هرسه تو خونه بودیم برعکس باقی جمعه ها که بابایی میره روستا

ولی این جمعه موندش تو خونه اخه شبش مهمون داشتیم

خلاصه از صبح با صدای تو که میگفتی مامانی صبح شده پاشو بیدارشدم وبعد از خوردن صبحانه شروع کردیم به کار نظافت خونه تو هم این وسط کلی خرابکاری کردی

niniweblog.com

 niniweblog.com    niniweblog.com     

ظهر ناهار خونه باباجون دعوت بودیم همراه خاله مهناز وباز هم تو وسینا به جون هم پریدین وجیغ میزدینniniweblog.com

بابات هم عصبانی شد وتو رو برد تو حموم باباجون زندانی کرداونقدر گریه کردی که نگوniniweblog.com

 اخرش خود باباجون اومد وتو رو در اورد وبرد تو حیاط  ولی خودمونیم 10 دقیقه بعدش هیچ خبری از گریه هات نبود ودوباره شروع کردی به فضولی

شبش هم همکارای من وبابا برا شام دعوت بودن تو هم قبل اومدن مهمونا قول دادی به همه سلام کنی تا من به تو یه شکلات بزرگ بدم  فکر نمیکردم یادت باشه اما تا مهمونا زنگ زدن قبل از من وبابا در رو باز کردی وبلند سلام کردی ودست دادی

هم من وهم بابایی شوکه شدیم اخه تو اصلا از این ناپرهیزیها نمیکردیniniweblog.com

 

کلی ذوق کردیم ولی فقط برا همون مهمون اول بود ودیگه برا باقی مهمونا اثری از سلام کردن ندیدم

باز هم همونش جای شکرداره

خلاصه روز پرکار وخوبی بود جدای دعوای بابایی باتو-

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان ماهان
10 اردیبهشت 90 14:37
قربون این شیطون کوچولو
خاله مهناز
13 اردیبهشت 90 9:37
قربونش بره خاله دیشبم که مثل آقاها سلام کرد بالاخره شکلات بچمو دادی یا نه؟ خواهشا اینقدر سخت نگیر یعنی چه "روز پرکار وخوبی بود جدای دعوای بابایی باتو"
مامان هوراد
13 اردیبهشت 90 10:49
سلام چه پسر ناز و خوشمزه ای دارید بوس