خاطرات یک روزجمعه
کوچولوی گلم سلام
دیروز منو وتو وبابایی هرسه تو خونه بودیم برعکس باقی جمعه ها که بابایی میره روستا
ولی این جمعه موندش تو خونه اخه شبش مهمون داشتیم
خلاصه از صبح با صدای تو که میگفتی مامانی صبح شده پاشو بیدارشدم وبعد از خوردن صبحانه شروع کردیم به کار نظافت خونه تو هم این وسط کلی خرابکاری کردی
.gif)
ظهر ناهار خونه باباجون دعوت بودیم همراه خاله مهناز وباز هم تو وسینا به جون هم پریدین وجیغ میزدین.gif)
بابات هم عصبانی شد وتو رو برد تو حموم باباجون زندانی کرداونقدر گریه کردی که نگو.gif)
اخرش خود باباجون اومد وتو رو در اورد وبرد تو حیاط ولی خودمونیم 10 دقیقه بعدش هیچ خبری از گریه هات نبود ودوباره شروع کردی به فضولی
شبش هم همکارای من وبابا برا شام دعوت بودن تو هم قبل اومدن مهمونا قول دادی به همه سلام کنی تا من به تو یه شکلات بزرگ بدم فکر نمیکردم یادت باشه اما تا مهمونا زنگ زدن قبل از من وبابا در رو باز کردی وبلند سلام کردی ودست دادی
هم من وهم بابایی شوکه شدیم اخه تو اصلا از این ناپرهیزیها نمیکردی.gif)
کلی ذوق کردیم ولی فقط برا همون مهمون اول بود ودیگه برا باقی مهمونا اثری از سلام کردن ندیدم
باز هم همونش جای شکرداره
خلاصه روز پرکار وخوبی بود جدای دعوای بابایی باتو-


خاطرات یک روزجمعه
