پارساپارسا، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره

پارسا عشق مامان و بابا

پند

    فکر تنهایی نباش تنهایی خودش تنهاست تنها به فکر کسی باش که بی تو تنهاست   ...
3 خرداد 1390

تبریک به مامانای گل

مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم ودر انتظار باران محبتت غنچه اي هستم در دستان گرم تو كه با اشكهاي پاكت سيراب مي شوم . در درياي بي كران چشمانت پاكي وعشق را ديده ام و مي خواهم چون كبوتري سبكبال در پهنه اين آسمان پرواز نمايم . و اكنون از تولد مهر صداي بلبلان ترانه ساز زمين است و اين ترانه نوايي است كه قلب هاي آدميان را به تپش وا مي دارد. پس مادر اي مهربان ترين پيوند ، هستي ام به عشق تو زنده است  و رأفتت و شهامتت در قلب انسانيت حك شده است. و تو را اي ُدرج بينواي  مرواريد خِرد چگونه بايد در اين بُرهه از زمان نمايان ساخت كه قصه شجاعت و ايمانت از تمام شمع ها فروزان تر است روزت را همواره ارج مي ن...
2 خرداد 1390

معجزه ي عشق را امتحان کن

    سال ها پيش در کشور آلمان، زن و شوهري زندگي مي کردند. آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند. يک روز که براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند، ببر کوچکي در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد. مرد معتقد بود: نبايد به آن بچه ببر نزديک شد. به نظر او ببر مادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت. پس اگر احساس خطر مي کرد به هر دوي آنها حمله مي کرد و صدمه مي زد. اما زن انگار هيچ يک از جملات همسرش را نمي شنيد. خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش کشيد، دست همسرش را گرفت و گفت: عجله کن! ما بايد همين الآن سوار اتومبيل مان شويم و از اينجا برويم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين تر...
27 ارديبهشت 1390

شیطونک من

گلم سلام من وتودیروز بازم با هم رفتیم پیاده روی وای که چقدر خوش گذشت ازتوی پارک که رد میشدیم همش میگفتی مامانی چه باغای خنده داری خلاصه بعد از کلی پیاده روی بابایی تصمیم گرفتن بیان دنبالمون تو هم که خیلی خسته بودی توخیابون نشستی که الا وبلا باید همینجا واستیم تا بابام بیاد بعدشم با بابایی رفتیم یه روستا خارج شهر برا دیدن یه زمین که اگه بشه بخریم کلی روستای باحالی بود اتفاقا یکی از دوستامونم اونجا داشت خونه میساخت اونم چه خونه ای جنابعالی هم طبق معمول تا آدم دیدی رفتی تو فاز بی تربیتی هرچی بنده خدا باهات حرف میزد فایده نداشت وقتی برگشتیم تو ماشین ازت پرسیدم چرا سلام نکردی تو هم خیلی راحت گفتی سلاممو پیشی خورده بود برو...
27 ارديبهشت 1390

رازونیاز با معبود یکتا

    گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم … گفتی: فانی قریب      .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.   گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم … گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال      .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.   گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم      .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.   گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی … گفتی: و استغفروا ربكم ثم ت...
26 ارديبهشت 1390

دلتنگی مامان

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟ کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندانم که دیده برگشودم به کنج تنگنا، من نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته دل به من کس چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من ز من هر آن‌که او دور، چو دل به سینه نزدیک به من هر آن‌که نزدیک، ازو جدا، جدا، من! نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا، من ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟ که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟ ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری - دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من...     منو ببخش گلکم ...
25 ارديبهشت 1390

دسته گل آقا پارسا

سلام شیطونکم آخ که بعضی وقتا مامان واقعا نمیدونه از دست فضولیهای تو چکار کنه آخه یه وقتایی کارای خطرناک میکنی مثل کار دیشبت  دیشب مامان خسته ازدانشگاه اومد خونه باباجون دنبالت بعدشم با بابایی رفتیم غذا بگیریم وبریم خونه وقتی بابایی پیاده شده از قضا یادش رفت سوئیچ رو برداره تو هم از غفلت من استفاده کردی وتا اومدم بگیرمت سوئیچ ماشینو پیچوندی این شد که منو تو وماشین بابایی پرت شدیم جلو ورفتیم تو شکم ماشین جلویی داشتم از ترس سکته میکردم.خودتم که نگو تا یه ساعتی حرف نمیزدی بابایی اونقدر عصبانی شده بود که نگو خلاصه شانس آوردیم که ماشین جلویی تو دنده بود وگرنه ........ امان از دست پارسا   ...
21 ارديبهشت 1390